۱۳۹۴ شهریور ۱۱, چهارشنبه

به ياد 10شهريور ـ شهیدان سرافراز اشرف ـ مجاهد خلق سيروس فتحي مغانجوقي


مشخصات شهید سیروس فتحی مغانجوقی
محل تولد: سلماس
متولد 1340
سن: 52
سابقه مبارزه: 33سال
محل شهادت: اشرف
زمان شهادت: 1392
****

مجاهد شهید، سیروس فتحی مغانجوقی - قهرمانی از سرزمین ستارخان
دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه استانبول

سخن از سیروس فتحی، قهرمانی از سرزمین ستارخان است. مجاهد دلاوری که از سلماس به راه افتاد، و درس و تحصیل خود در خارج از کشور را واگذاشت و سالها در ارتش آزادی، از دل و جان نبرد و مجاهدت کرد.
 «قبل از انقلاب ضدسلطنتی در جریان تظاهرات در دبیرستان خودمان فعال بودم. بعد از سرنگونی رژیم شاه بیشتر با سازمان آشنا شدم».

این آشنایی باعث شد که سیروس هنگامی که دانشجوی سال دوم دانشگاه استانبول بود درس و تحصیل را رها کند. او در سال 59 به انجمن دانشجویان مسلمان هوادار مجاهدین پیوست.

 «با شنیدن اسم سازمان و ایدئولوژی آن و مطالعه کتابها، نشریات، و غیره، فی‌الواقع چیزی که آرزویش را داشتم پیدا کرده بودم… و علت اصلی آن نیز انگیزه‌های ایدئولوژیکی و استراتژی سازمان و موضع آن در مقابل رژیم خمینی بود. … در دی ماه 61 به شمال کردستان اعزام شدم». 
با این انگیزه‌ها سیروس در یکانهای رزمی مجاهد خلق، به مبارزه علیه رژیم جنگ‌طلب و سرکوبگر خمینی پرداخت.
او در سالهای بعد در عملیات و نبردهای ارتش آزادی از جمله آفتاب، چلچراغ و فروغ جاویدان دلاورانه علیه رژیم آخوندی جنگید.
در ادامه این مسیر تلاشهای سیروس و همرزمانش در مدیریت ترابری ارتش آزادی تضادهای بسیاری را از پیش پای ارتش آزادی برمی داشت و ابتکارات و سخت‌کوشیهای آنان مشکلات حل ناشدنی را رفع می‌کرد؛
پیش برد امور ترابری و کمبود قطعات و لوازم مورد نیاز خودروها، در دوران محاصره ظالمانه‌ای که مزدوران عراقی به اشرف تحمیل کرده بودند، کار شاقی بود. به‌خصوص که خودروهای بسیاری در حمله و هجومها و توسط مزدوران حکومت دست‌نشانده عراق تخریب و منهدم می‌شد.
سیروس در این دوران با سخت‌کوشی، در حل مشکلات مجاهدان اشرف می‌کوشید او از آغاز راه، سوگند خورده بود که در مسیر آزادی همه سختیها را به جان بخرد. از جمله در وصیتنامه خود نوشته در سال 62 بود:
 «با تمام وجودم خوشحالم که در این‌جا (این مسیر) هستم و هر لحظه آماده ام… . در این‌جا همچنین خطاب به خانواده گرامی‌ام این نکته را ذکر می‌کنم که برای من گریه نکنند و در صورت شهید شدنم، افتخار بکنند و سرشان را بالا بگیرند و برای انقلاب و آزادی بکوشند و از پدر بزرگوار و زحمت کشم، و مادر گرامیم با همه زحماتی که برایم کشیدند ممنوع هستم. پر رهرو باد راه سرخ قهرمانان مجاهد خلق».

سیروس قهرمان در همه صحنه‌های پایداری اشرف، از جمله در حمله ششم و هفتم مرداد 88، در هجوم وحشیانه نوزده فروردین 90 با دلیری ایستادگی کرد.
آخرین مأموریت او نگاهداری اموال مجاهدان در اشرف بود
 «من مجاهد خلقم، مجاهد می‌مانم و مجاهد می‌میرم.
بر عهد و پیمان با خدا و خلق و شهیدان و سوگندهایم، پایدار و استوارم، …» سیروس فتحی. آبان 1390.
 «احساس می‌کنم که با اهرم انقلاب در هر زمینه‌ای از پس هر تضادی برمی‌آیم. به‌عنوان عضوی از لشگر فدایی اشرف با شکرگذاری و منت داری از این پرداخت بزرگی که به من شده است متعهد می‌شوم که هر شکافی را در امر انقلاب و جنگ ایدئولوژیکی با دشمن را ببندم».

قتل‌عام مجاهدین در اشرف دنیا را تکان داد، مردم ایران رشادت و مظلومیت سیروس و سیروسها را دیدند و به این فرزندان صدیق و قهرمان ایران افتخار کردند.
بی شک، پیام خون مجاهد قهرمان سیروس فتحی مغانجوقی به همه جای ایران از جمله به مردم زادگاه خودش، یعنی آذربایجان قهرمان می‌رسد و خون این فرزند سرزمین ستارخان پیام برخاستن و تاختن به دشمن تا پیروزی را به همگان می‌دهد.

۱۳۹۴ فروردین ۱۹, چهارشنبه

ایران حماسه سازان اشرف مهدیه و اکبر مددزاده


ایران حماسه سازان اشرف مهدیه و اکبر مددزاده 



ایران -اشرف  یاد شهدای قهرمان 19فروردین به‌خصوص قهرمانان شهید اکبر مددزاده، مهدیه مددزاده فرزندان جلفای آذربایجان  که سرفرازانه در دفاع از دژ شرف و پایداری یک خلق- اشرف - جان خود را فدا کردند و تقدیم به هزاران پریا، دختران کوچک و معصوم سرزمین‌مان ایران که از خون این سرداران شکفته شدند.

پریا
اسمم پریاست
دلم تنگه
مادر بزرگ می‌گه تو مال دنیای فرشته‌هایی
خودمم همین رو می‌گم
آخه رؤیاهام هیچ‌وقت زمینی نیستن
یه جورایی آسمونی‌اند
یه دنیایی را می‌بینم که اصلاً ندیدمش
اما می‌دونم که هست
یه دنیایی که آدماش فرشته‌اند
ای خدا! چقدر اونجا را دوس دارم
دنیایی که یک بار دایی اکبر برام نوشته بود:
«همان توصیف خدا از بهشته»
آخ خدا!
چقدر دلم براش تنگ شده
اونروز که دیدم چه جوری چشای قشنگش زیر چرخ خودروی دیوا به اونا می‌خندید

دیگه به چرخ هر ماشینی که نیگا می‌کنم دایی ‌اکبر رو می‌بینم
آخه! شما که نمی‌دونید اون کی بود!
مادر بزرگ همیشه می‌گه اون از اول با فرشته‌ها بود
یادت هست دایی، وقتی عمو حجت (1) رو دار زدن!
تو برای این‌که اشکهات در نیاد فقط به نوک قله توچال خیره شده بودی؟

من که می‌دونستم چت شده.
برای همین به چشات نیگا نمی‌کردم
بعد که من سرود خوندم و رو به آدمایی که به کوه اومده بودن داد زدم:
«چرا می‌خندین؟ عمو حجت منو دیروز دار زدن»
و آدمای زیادی دور ما برای همدردی جمع شدن
تو تازه کمی آروم شدی
حالا اصلاً فکرش رو کردی که وقتی تو رو زیر چرخ هاموی عراقی‌ها می‌بینم

کی دلداریم می‌ده؟
به کدوم قله خیره بشم؟
دیگه حتی یه پریا کوچولو هم نیست که برام سرود بخونه
از لج توهم شده هرچی اشک داشتم ریختم، البته دور ازچشم مادر بزرگ

می‌دونستم ازدستم عصبانی می‌شی
آخه دست خودم نبود
تازه مگه فقط تو بودی؟
از تو که خلاص می‌شدم
خاله مهدیه را چه کار می‌کردم؟
اون صورت قشنگش که خون برش جاری بود
مگه می‌شد خاله مهدیه را بدون لبخند دید؟
و حالا خون پیشانیش از روی عینک چیکه می‌کرد و رو صورتش می‌ریخت

مگه می‌شد تو دنیای آدما بازم فرشته‌یی مث اون پیدا بشه؟

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه


هميشه هاي روبرو




رنگ‌ با نور سخن می‌گوید
علف با صحرا
باد با درخت
پرنده با هوا
چشمه با صخره
زمین با خاطراتش
انسان با آزادی...
اینک وزشی‌ست از شانه‌های تاریخ...
عشق
ـ پاورچین ـ
از ایستگاه ممنوع
‎ می‌گذرد
و ردّ آزادی را
‎از رنگ می‌جوید
‎ از نور و
‎ علف و
باد و
پرنده و
چشمه و
زمین و
انسان...
آن که همیشه بر در می‌زند
مسافر ردّ راهی چنین...
10فروردین 93.